تبلیغات
یک قطره صبح
یک قطره صبح
چهارشنبه 25 آبان 1390

دیوونه

چهارشنبه 25 آبان 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

به همه مادرهایی که وبلاگ میسازن واسه بچه هاشون غبطه میخورم . فکر نکنم هیچکی مثل من موهای سرش رو کنده باشه یا مثل هیستیرک ها سرش رو به دیوار کوبیده باشه . بچه م خوبه . من دیوونه م. 

هنوزم میخوام پر بکشم . من مال اینجا نیستم . 




سه شنبه 15 شهریور 1390

من و این مغز

سه شنبه 15 شهریور 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

وقتی دارم به جوجه شیر میدم میرم تو عالم رویا . رویا که نه یه جور شکنجه از نوع خودخواسته . خودمونو تصور میکنم تو یه کشور دیگه . شازده رو تو یه مدرسه که  بهتر از اینجا باهاش رفتار میشه . یه زندگی با آرامش و دیسیپلینی که من دوست دارم .. نگاه تشکر آمیز پسرم به من و همسرم برای اینکه راه رو براش هموار کردیم و از این دیوونه خونه لعنتی نجاتش دادیم . همه اینا اینقدر قشنگه که تنم به لرزه در میاد . احساس میکنم که واسه همه اینا دیگه خیلی دیره . ما با این شرایط و با این سن یه کشور دیگه چکار میتونیم بکنیم . جراتم رو از دست میدم . رویا میشه هول و ولا . قولهای بی سر وته به خودم. چکار کنم خدایا . بهم جرات بده از قبل از اینکه دیر بشه کمکم کن . خواهش میکنم . فقط بدونم درسته با چنگ دندون این راه رو واسش هموار میکنم . فقط بگو بهم . 




دوشنبه 24 مرداد 1390

بر باد رفته

دوشنبه 24 مرداد 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

نشستم لبه استخر . پاهام تو آبه با اینکه هوا خیلی گرمه ولی خنکی آب حس خوبی بهم میده . سر میچرخونم پسرم نشسته بغل باباش و داره با دست میزنه روی پای لخت پدرش . شوهرم مشغول صحبت کردن با دوستشه . دوستش سرخوش روی تخت دراز کشیده و داره آبجو میخوره . باد خوبی میاد مرطوب و گرم . آرومم . خیلی . یه دفعه بر میگردم ایران یادم میاد که یکی از بزرگترین دلخوشی هام این اواخر این بوده که زنگ بزنیم به فلانی تا باهم بریم بیرون و تو خیابونایی دور بزنیم که صد دفعه قبلا توش دور زدیم و مغازه هایی رو ببینم که صد دفعه دیدیم . شر و ور هایی رو بگیم که هزار دفعه قبلا گفتیم . حالم بد میشه . یعنی اینقدر بدبختم من ؟ اینقدر زندگیم رقت باره ؟ به دور و برم نگاه میکنم . ملت از هر گوشه دنیا دور یه استخر جمع شدن دارن حالشو میبرن . بی سر و صدا . بی مزاحمت . آرومن همه . حالم از زندگیم تو ایران به هم میخوره یه دفعه . یعنی ما لیاقت این طور زندگی کردن رو نداریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 




دوشنبه 29 فروردین 1390

دوهدور .... مهنس

دوشنبه 29 فروردین 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

ازش میپرسم فلانی فامیل شماس ؟ میگه آره دکتره . بعد که نگاه متعجب منو میبینه میگه تکنیسین بیهوشیه . 

میگه خانوم دکترن . میگم ببخشید تخصصشون ؟ میگه  روانشناسی میخونه . دخترمه .  

تو دوران نوجوانی مزاحم تلفنی زیاد داشتیم . همه شون فکر میکردن بابای من دکتره . 


اونوقت تو یه جا تو این دنیای بزرگ که کاراشون حساب و کتاب داره حتی به دندان پزشک هم نمیگن دکتر چه برسه به آمپول... 

راستی یادم رفت به فوق دیپلم برق هم میگن مهندس ! 

به قول یه عاقله زن اینا نیت میکنن واسه یه رشته ای از همون وقت میرن تو حس عنوانش . 




دوشنبه 8 فروردین 1390

ننه گی ....

دوشنبه 8 فروردین 1390

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

برای هر زنی بچه داری یه جور شروع میشه . بعضیها خیلی راحت با این مسئله و وظایفش و تغییراتش کنار میان و خیلیها هم نه . من از دسته دوم هستم . با وجود اینکه آمدن شازده یه پروژه از پیش تعیین شده بود ولی وقتی به دنیا اومد دنیای منو  زیر و رو کرد . خیلی مقاومت کردم و سعی کردم که با همون دنیای قبل بچه داری کنم ولی نشد . تو این چند ماه انقدر جنگیدم که دیگه کرک و پرم ریخته و فهمیدم که دیگه زندگیم مثل سابق نمیشه . پذیرفتنش انقدر سخت بوده و گاهی هست که دلم میخواد بزنم زیر همه چی . وای مادر جان چه روزایی بر من گذشته . میگن یادت میره همه این روزا . خدا کنه .

مهمترین اتفاقات این عید چیزی نبود جز پاچه گیری من و دعوا با یه آدم بی حرم.ت ..بیشخص.یت و بیشع.ور. خدایا اگه میخوای واسه این مسئله منو ببری جهنم ببر . خود دانی فدات شم .




سه شنبه 24 اسفند 1389

عید شما مبارک

سه شنبه 24 اسفند 1389

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم


چه عیدی شود امسال . به خاطر حساسیت پسرک به پروتئین گاوی امسال هیچی نمیتونم بخورم . هییییییییچییییییییییییییییییییی. نمیتونم تا مدتی که این فسقلی حساسیت داره آجیل ... شیرینی .... لبنیات ..... غذای دریایی.... رب ... ماکارونی .... بستنی ..... سوسیس و کالباس .... گوشت گاو ..... هر چیزی که توش شیر خشک هست اعم از بیسکوئیت و کیک و کوفت و مرض .... گوجه و بادمجان ... مرکبات .... میوه های رنگی .... چیزهای پر ادویه مثل ترشی و خیار شور ..... تخم مرغ .... سویا....بخورم .  آنچه میماند کپل خر است و بس البته تا محرض نشده که پروتئین خر هم حساسیت زاس از اون هم برحذر هستم . شکرت خدا ..... 

پ.ن. خدا میدونه که تو همه چی شیر خشک آشغالی رو که معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای میخرن میزنن . حتی تو پفک و رب . میفهمی تو رب هم شیرخشک میزنن . ای بخشکه نصلتون ....




شنبه 16 بهمن 1389

تغییر ...

شنبه 16 بهمن 1389

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

من زاییدم و همچنان هم دارم می زام . خدایا یعنی کاری تو این دنیا هست که به اندازه بچه داری صبر و حوصله و انرژی آدم  رو به نقطه جوش برسونه ؟ سخته .... خیلی ....ولی در کل هرچی فکر میکنم از اومدنش خوشحالم .

  بهتر از هم هم عکس العملهای دیدنی پدره که خستگی رو از تنم در میکنه . خوشحالم که پسرکم پدر به این خوبی داره . 

پسر کوچولو روز هفت دی ماه به دنیا اومد یعنی روزی که دوست داشتم به دنیا بیاد و هفت عددی بود که به تعدادش هر روز صبح شکر گزاری میکردم . این عدد یه جورایی برام معنی خاصی داره . 

بیمارستان خوبی زایمان کردم و راضی بودم . ولی کی گفته که سزارین آسونه ؟ دو روز اولش رسما مردم و زنده شدم .  

تو این سی و چند روز چند باری به شدت قاطی کردم . بدتر از همه اینکه که این بچه سی و چند روزه میفهمه که داری دعواش میکنی یا نازش رو میکشی . این کار رو به شدت سخت میکنه چون اونوقت قاطی کردنت هم باید حساب و کتاب داشته باشه . یه بار وقتی داشتم گریه میکردم از زور خستگی و بیخوابی و گریه های پسر ساکت شده بود و با چشمای مشکی و درشتش منو نگاه میکرد . تو چشماش دیدم که میفهمه من دارم گریه میکنم و این باعث شد که رسما عر بزنم . 

بعد از ده ماه و اندی هنوز وقتی میرم تو خلوت خودم (دست به آب ) به خودم میگم یعنی من الان مادرم ؟ یعنی من دیگه نمیتونم هر وقت میخوام بخوابم و بیدار شم ؟ یعنی من باید مواظب غذا خوردنم باشم ؟ یعنی من وقتی میخوام برم بیرون باید اول یکی دیگه رو حاضر کنم بعد به خودم برسم ؟ یعنی من باید شیر بدم حتی شده یه ساعت یا بیشتر ؟ یعنی من الان باید مراقب حرف زدنم باشم ؟ دیگه نمیتونم تا بوق سگ تلویزیون نگاه کنم ؟ یعنی .... یعنی .... یعنی ..... همه این یعنی ها یه معنی میده این که من هنوز تو شوک هستم و روحم هم خبر نداشت که این تغییر شوخی بردار نیست . چرا هیچ کس نتونست عمق قضیه رو به من حالی کنه ؟ شایدم من سخت میگیرم . طفلک مامانم چی کشیده واسه بزرگ کردن من تو اون خانواه پر جمعیت .
 
دیگه دارم هزیون میگم . شاید ماجرای کامل زایش رو نوشتم اینجا ....




یکشنبه 21 آذر 1389

چیزی نمونده

یکشنبه 21 آذر 1389

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

زمان زیادی تا زایش نمونده . بین ده تا پانزده دی به دنیا میاد بزرگ مرد ننه و باباش .
 
کمر درد غوغا میکنه . بیشتر از یه دقیقه نمیتونم در جا سرپا وایسم . غذا درست کردن دیگه تعطیله . انداختم گردن پدر. عطش دارم .....مثل فیل آب میخورم . که خوب نصفش میشه جیش و بقیه ش رو هم فین میکنم .... 
وضعیت بچه در کل خوبه . به غیر از شبهایی که آقا پسر  کله شو میگذاره بیخ ریه هام و تا صبح نفسم در نمیاد وضعیت مادر هم نسبتا خوبه . پدر هم به گمانم خوبه . فقط احساس میکنم یه کم شوکه شده از هزینه هایی که فکرش رو نمیکرد .... به من چه خودش تنوع میخواست تو زندگی ! 
  
اتاقش چیده شده . حسن سلیقه زیادی به خرج ندادم چون اصلا حس و انرژی سوسول بازی رو نداشتم . اینو بگم که اتاق خواب خودمون شادتر از اتاق این بچه س . خدا دلشو شاد کنه من چکاره م ! 

استرس زایش ندارم . فقط دلم میخواد که زودتر ببینمش و تو چشماش نگاه کنم و بهش بگم که خیلی دوستش دارم . 




یکشنبه 9 آبان 1389

این منم فکر کنم ......

یکشنبه 9 آبان 1389

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

روزی فکرش رو هم نمیکردم که زندگی خلاصه بشه در تحقیق راجع کالسکه مک لارن و کریر کاپلا و پوشک پمپرز و محافظ کهنه و.... ای بابا این قصه سر دراز داره . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . 
حس مادر شدن یه چیزیه که تو نه ماه ذره ذره بهت تزریق میشه . اولش تو شوک هستی وسطاش مضطرب هستی و اخراش ذوق مرگی از هر لگد و پیچ و تاب . 
این بچه نازنین من که پسر هم هست از قضا ( چون کلا تخصصم تربیت پسره !!)  زمان خروج از بدن من حتما با چندین مدرک ورزشی و هنری میاد از جمله کاراته ... ژیمناستیک .... یوگا و باله . به حدی این نوگل خندان غرق در تمرین و تمرکز روی این رشته هاس که گاهی مجبورم باهاش صحبت کنم و یاداوری کنم که من بعد از ایشون به یک سری از اعضای بدنم مثل کلیه و مثانه و تخمدان همچنان احتیاج خواهم داشت . 
حالم به هم میخوره از موضوعاتی که تصمیم گیری در موردشون سخته . البته برای من انتخاب بین دو برند گوش پاک کن هم معضله و اعصاب خرد کن . ولی باید در مورد بیمارستان تصمیم بگیرم . یه جا برم که واسه هر لبخند چند هزارتومان بگیرن یا برم جایی که زیر تخت بغلی گربه همون بیمارستان داره زایمان میکنه ؟؟ سخته برای من که تو هر حالم یه تصمیم منطقی به نظر میاد . 
از وقتی من باردار شدم انگاری که کوپنش رو اعلام کرده باشن همه دوستان باردار شدن .... حسادت نیست ها..... حس بد کم شدن توجه و تعریف و تمجید دیگرونه . من تشنه تعریف و تمجید و تقدیر و... هستم !! 
دی ماه رسما مادر میشم . برام دعا کنید . رفتم زیر بار مسئولیتی که هر وقت یه جزئیاتش فکر میکنم فقط دست یه دامن خدا میشم . 

الهی به امید تو ......




دوشنبه 7 تیر 1389

زایش

دوشنبه 7 تیر 1389

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

باردارم . ویار دارم. خوشحالم . قاطی ام . 




پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389

یوگولی

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم


دیروز ترم جدید یوگا شروع شد . با اینکه فکر میکردم بدنم آماده س و الان مثل لاستیک کش میام و همه رو حیرون خودم میکنم ولی متاسفانه مفاصلم با نامردی تمام فقط تق و توق کردن و الان بدن درد ملسی دارم . 

من همیشه تو این جور کلاسا حواسم به ببخشید خشتک شلوارم هست واسه همین قبل از شروع دوره دوباره میدوزمش واسه محکم کاری ولی از قرار همه مثل من به رونمایی نامو. س شون حساسیت ندارن . حداقل نصف  بچه های کلاس یا پاره بود با در شرف پاره شدن . فکر کنم به خاطر حرکات پیشرفته هست !! 

حرکتی دوره شد به اسم شیر .... که من غایب بودم و روحم هم از این حرکت خبر نداشت وقتی دیروز این حرکت دوره شد از شدت ترس چند سانت پریدم هوا . تو این حرکت باید تا تمام توان با بازدم غرش کرد علاوه بر اینکه زبون تا آخر از دهن خارج میشه و چشمها هم کاملا از حدقه میزنه بیرون !! یعنی وقتی مربی با تمام توان غرش کرد من تقریبا قهوه ای کردم شلوارمو !! تازه تو تکرار حرکت هم از من یا صدای گربه در میومد یا صدای شیر پیر .... یه چیزی تو مایه های ههههههههههههههههههه ( با حالت یه پیرزن سرفه ای که که انگار همین الان داره میمیره ! ) . حداقل خوبیش اینه که باعث مسرت و شعف حضار بودم این جلسه ! .... بهتون که گفته بودم رو من حساب کنید !





دوشنبه 30 فروردین 1389

پراکنده

دوشنبه 30 فروردین 1389

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

یعنی آپ کنم ؟ نکنم ؟ خوب باشه میکنم !


ریز نویسی از وقایع : 

داریم انرژی مثبت میتپانیم در خرتناق امسال که سالی پر بار بشه برامون . 

حالم از آخرین پست بهتره . 

امسال عید خوبی بود 

فردا یه مصاحبه امیدوار کننده دارم . 

لباسای عیدم رو دوست داشتم !! 

موبایل جدید عجب زنگ خوری داره .

به طرز عجیبی عاشق همسرم شده ام . 

امسال همت رو مضاعف کردیم برای بچه درست کردن . 

امسال پیرزنا هم به نسخه هایی که من میپیچم عمل میکنن . به حول و قوه الهی هنوز زنده ن !

دختر عمه شدم . 

آنچه که مشخصه اینه که هنوز هم نمیتونم یه پست رو درست حسابی جمع کنم . 

و در آخر 

امسال میتونید روی من حساب کنید ! 






چهارشنبه 19 اسفند 1388

دیگه نیفت

چهارشنبه 19 اسفند 1388

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

تو داری راه زندگیت رو افتان و خیزان میری . منم با تو می افتم و بلند میشم . با آخ تو آخ میگم و با خنده تو میخندم . گذشته ها با چشمهای بسته همپای تو بودم وقتی می افتادیم آخ میگفتم و بلند میشدم و ادامه میدادیم و تو باز میفتادی و منم به دنبال تو صورتم  خاک آلود میشد و دوباره و دوباره و دوباره ....الان چشمام بازه و بازم با تو همگام. وقتی می افتی       می افتم و آخ میگم و به زانوهام نگاه میکنم و از درد گریه میکنم و دست روی زخمهام میکشم و دوباره بلند میشم و به دنبال تو روان . تو دوباره می افتی و من هنوز زخم قبل خوب نشده دوباره  رو خاک میفتم و خونین و مالین میشم. هر بار که بلند میشی با خودم میگم دوباره نمی افتیم ولی این طور نمیشه تو روباره میلغزی روی زمین ... قلت میخوری و میخوری به سنگها و زخمی و خونین میشی منم به دنبال تو . 
شاید هرگز نفهمیدی که واسه کسی دیگه زمین خوردن یعنی چی . شاید هنوز نمیدونی جه دردی داره . شاید هنوز تجربه ش نکردی . هنوز نمیدونی که دردش خیلی بیشتر از اونه که خودت واسه خودت زمین بخوری ـ خیلی بیشتر . امیدوارم هرگز مجبور نشی واسه یکی دیگه صورتت مالیده بشه به خاک . منم دارم یاد میگیرم شاید به قیمت یه درد همپای همین افتادن با تو که دیگه دنبالت نیام . با تو خونین و مالین نشم . ولی یه خواهش دارم ازت تو هم دیگه نیفت ... دیگه نیفت ... دیگه نیفت ... دیگه نیفت . 




جمعه 14 اسفند 1388

...

جمعه 14 اسفند 1388

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

لیست کارهای امروز : 
....
........
...
.....
....
خریدن چند تا خونه که در آینده محتاج بچه هام نباشم !
تربت بچه ها طوری که در آینده محتاج من نباشن !
....
......
....
....




شنبه 8 اسفند 1388

یه صفحه کامل

شنبه 8 اسفند 1388

نوع مطلب :
نویسنده :شبنم

همین الان اینقدر دلم برات تنگ شد که خواستم بیدارت کنم و بغلت کنم و بو کنم بدنت رو . میدونم که با تعجب نیگام میکنی ولی عیب نداره چیزی نگو بگذار همین طوری فشارت بدم تا احساس کنم یه صفحه اضافه شد به دفتری  که از تو  برام میمونه.....

دانلود کنید قشنگه 




  • کل صفحات: 3
  • 1  
  • 2  
  • 3